تبلیغات
وبلاگ بسیجیان - آبگوشت خوردن زیر باران گلوله

وبلاگ بسیجیان

بسیج لشگر مخلص خداست

شنبه 18 شهریور 1391

آبگوشت خوردن زیر باران گلوله

نویسنده: بسیجی   طبقه بندی: مطلب روز، 

 تویوتا با عجله و زیر باران گلوله از منطقه فرار كرد و ما ماندیم و یك دیگ آبگوشت كه بچه ها باید بدون قاشق و ظرف از آن می خوردند. قرار شد بچه ها سه تا سه تا بروند و غذا بخورند و بقیه مراقب تحرك دشمن باشند.
-------
دشمن تمام توان خود را گذاشته بود برای تصرف كارخانه نورد اهواز. چمران احساس كرده بود كه به دلیل كمبود نفرات ما، احتمال دارد دشمن كارخانه نورد را تصرف كند. به همین علت به دستور چمران همراه یونس اسماعیل زاده و كریم رجب زاده، چند نفر از بچه های اردبیل و رزمندگانی از اصفهان و كاشان، خودمان را به نقطه ای رساندیم كه در صورت حركت آنها برای تصرف كارخانه نورد، آنها را غافلگیر كنیم و حسابشان را برسیم.

نقطه ای كه ما آنجا كمین كرده بودیم، در صورت لو رفتن به راحتی توسط دشمن زیر آتش قرار می گرفت. به همین دلیل تمام تلاش ما این بود كه دشمن متوجه ما نشود. دو روز بدون غذا در كمین بودیم. انتظار عذاب آوری بود چون نه از دشمن خبری بود و نه از غذا.

این گرسنگی، ما را یاد روزهایی می انداخت كه در داخل سوسنگرد، گرسنگی می كشیدیم ولی لب به وسایل مردم كه شهر و خانه خود را رها كرده بودند، نمی زدیم.

بعد از دو روز، یك دستگاه تویوتا خودش را به ما رساند؛ با دیگی پر از آبگوشت و مقداری نان. خبری از قاشق و ظرف غذا نبود. به محض آمدن تویوتا، دشمن متوجه ما شد و منطقه را زیر آتش خمپاره و گلوله توپ گرفت. تویوتا با عجله و زیر باران گلوله از منطقه فرار كرد و ما ماندیم و یك دیگ آبگوشت كه بچه ها باید بدون قاشق و ظرف از آن می خوردند. قرار شد بچه ها سه تا سه تا بروند و غذا بخورند و بقیه مراقب تحرك دشمن باشند.

اولین گروه سه نفره مقداری خوردند و برگشتند و گروه دوم كه سه نفر از بچه های اصفهانی بودند، خودشان را به دیگ غذا رساندند. داشتند غذا می خوردند كه گلوله خمپاره دشمن درست داخل دیگر غذا افتاد و با انفجار آن، بدنشان متلاشی شد. دیگر امكان جدا كردن گوشت های آبگوشت از گوشت بدن شهدا مقدور نبود. شدت آتش دشمن به حدی زیاد شد كه بیشتر بچه ها شهید یا زخمی شدند و كسی سالم نماند. با بی سیم اطلاع دادیم كه ماندن بی فایده است.

منطقه را ترك كردیم. ما را به بیمارستان بردند. در بیمارستان می خواستند به زخم های ما رسیدگی كنند كه داد زدم: تو رو خدا با زخم ما كاری نداشته باشید، برای ما غذا بیاورید. به ما غذا دادند. بعد دست و پای مرا كه تركش خورده بود، پانسمان كردند. چون زخم من نسبت به دیگران كمتر بود، به جبهه برگشتم.

چمران پرسید چه خبر؟ گفتم: عراقی ها منطقه را برای ما جهنم كردند، دیگر آنجا نیرویی نماند. چمران گفت: تو تا كی مجروح خواهی شد؟ گفتم: دست خودم نیست. كمی به فكر فرو رفت. سپس از ما خداحافظی كرد و رفت تا منطقه ای دیگر را بررسی كند.

مدتی طول نكشید كه دشمن به كارخانه نورد اهواز حمله كرد. من با تفنگ ام ـ یك و آقای دده كیشی كه رزمنده مسنی بود با اسلحه برنو در داخل كارخانه نورد با دشمن می جنگیدیم. گلوله های من تمام شد. دشمن داشت به ما نزدیك می شد. فریاد زدم: پدر، برگرد فرار كنیم، دشمن الآن می رسد. دده كیشی با خونسری گفت «فرزندم صبر كن. پنج تا تیر دارم، بگذار پنج نفر عراقی شكار كنم.» پنج تا تیرش را هم زد و ما خودمان را با زحمت زیاد به اهواز رساندیم.

با سلام خدمت تمام دوستان گرامی>>
تمامی وبلاگ ها و سایت هایی که در رابطه با بسیج فعالیت دارند و مایل به تبادل لینک هستند می توانند ما را با نام "بسیج فا " لینک کنند و به وسیله پیام خصوصی یا از طریق فرم تماس با ما در بالای وبلاگ سمت چپ ما را در جریان قرار داده تا لینک سایت یا وبلاگشون در این وبلاگ قرار بگیره
لطفا از روش دیگه ای برای تبادل لینک استفاده نکنید و خواهشا سوال دیگه ای در این رابطه نپرسید !!!
تمامی لینک ها بعد از بررسی و درستی اطلاعات در مدت کمتر از 48 ساعت در وبلاگ قرار می گیرند.
با تشکر

نویسندگان

نظرسنجی

    آیا بسیجی هستید؟


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :